تبلیغات
عاشقان تنها - داستان غیر واقعی
عاشقان تنها

سلام دوستان عزیز.من به همراه دوست عزیزم صدف تصمیم گرفتیم وبلاگی طراحی کنیم و در ان از عشق بنوبسیم.امیدوارم با پیشنهادات و انتقادات شما بتوانیم وبلاگ خوبی را طراحی کنیم.
موفق باشید.......


داستان غیر واقعی

اب از طریق حفره ها به داخل هدایت می شود.حال رطوبت خشکی را شکست داده است.دیگر مانعی وجود ندارد.

کمی ان طرف تر صدای خشم کار گرانی به گوش میرسد. ان ضربات بنا را از پای در می اورد. ساختمان های اطراف شگفت زده منظره را تما شا می کنند.ذرات لغزنده ی باران تمامی اجزای موجود در نمای ساختمان را احاطه کرده اند.با لا خره این بغض باید بترکد.

در ان تاریکی شب تنها طیف باریکی از نور به وضوح مشخص بود.بی حوصله اخرین دود ها را از دهانش بیرون می دهد،سپس با یک اشاره سیگار را رها میکند.پس از لحظه ای سکوت،دوباره بحثش را با مریم ادامه می دهد.دیروز باز هم با ارش حرف زدم.راستی ارش که هنوز فراموش نکردی!!؟؟؟اره همون دوستم که یکم عجیبه.همونی که میگفتی میتونم بیشتر روش حساب کنم.راستی تو میدونی من چرا منظور همه ی حرفهاش نمی فهمم؟؟؟مدام برام از ساختن و نا بودی،از بودن و نبودن،از رسیدن و نرسیدن،از عشق و فراموشی حرف میزنه.او میگفت: هیچ کس نمی تونه عشق حقیقیش از یاد ببره.گاهی فاصله ها بی معنی اند.مریم،خوشحالم که مثل قبل از من دور نیستی.دیگه نمی خاهم فراموش کنم که مالک چه چیز با ارزشی هستم.ببین من هنوز همون پسر کو چولوی با مزه تو هم.نگاهش را از ان تکه  اجر دور کرد،سپس از ان مکان دور شد و به چهره ی مریم خیره شد.فریاد های بلند صاعقه،نجوای عاشقا نه را در خود خفه می کرد.ترس از وجودش فا صله گرفت به همین خاطر،خود را به مریم نزدیک تر کرد.میدانست روزی زخم های درونی مثل ترک های ابتدایی بر روی دیوار،اسکلت وجودش را نابود میکند.در میان اشفتگی اتاق، تنها وجود پوستر های زیبای مریم،می توانست روح هر انسانی را تسلی دهد.حلقه های عظیم اشک،مشتاقانه به فعالیت خود ادامه می دهد.انقدر تصویر کدر بود تا نتواند اطرافش را به وضوح ببیند.مریم شگفت زده حرکات او را زیر نظر می گیرد.ناگهان بی اراده،جثه ی ظریف مریم را در اغوش می گیرد.باران چشمهایشان،لباس سفید مریم را تمیز تر از قبل جلوه می داد.دیگر هیچ خطایی کمال انسان را زیر سوال نمی برد.رامین هیچ گاه تصور نمیکرد در این لباس مقدس او را لمس کند.نا گهان ارش با عجله در را باز کرد.چیزی به طلوع خورشید نمانده است.به سختی میتوانست اتاق را ور انداز کند،اما طبق عادت تراکم پستر های مریم توجهش را جلب کرد.اسمان دیگر از چیزی شکوه نمی کرد.کم کم رامین به خود امد.تخته سنگهای کهنه در برابر قدرت بشری تسلیم شده اند.هیچ یک از ان ها سعی نکرد،دیگری را ببیند....

درست پنج سا ل پیش،در چنین روزی مریم از این دنیا گریخت

نویسنده:اشکان جباری





پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 توسط ashkan | نظرات ()


سلام دوستان عزیز.من به همراه دوست عزیزم صدف تصمیم گرفتیم وبلاگی طراحی کنیم و در ان از عشق بنوبسیم.امیدوارم با پیشنهادات و انتقادات شما بتوانیم وبلاگ خوبی را طراحی کنیم.
موفق باشید.......
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
ashkan
sadaf
down load music
ma 2ta
shegeft angiz
adamo havva
kanuneh tark
iroonia
efrane eshgh
همه پیوندها
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
حدیث جوانی- اخرین پست
هدیه ی تولد
داستان غیر واقعی
......
گل و تگرگ
دستور زبان عشق
داستانی واقعی
تنهایی
درد عشق
راستی عشق کجاست
اندوه من
ببار باران
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
سیب سرخ خورشید
قرن ما شاعر اگر داشت
لیست آخرین مطالب
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



عشق می ماند. انسانها هستند که عوض می شوند